یادداشت
به روایت یک افسانه ی کهن:"خداوند یک موجود قوی خلق کرد و نامش را مرد گذاشت از او پرسید آیا راضی هستی؟مرد پاسخ داد هرگز، خداوند پرسید چه می خواهی ؟ مرد گفت آینه ای می خواهم که بزرگی خویش را در آن ببینم صندوقچه ای می خواهم که جواهر خود را درآن جای دهم ؛بالشی میخواهم که در هنگام خستگی به آن تکیه زنم ؛نقابی می خواهم که زیباییش چشم را نوازش دهد؛ اندیشه ای می خواهم که با آن راهنمایی شوم پس خداوند زن را آفرید." هرچند شاید این گونه به نظر برسد که این داستان قدیمی تصویری اغراق آمیز از زن ارائه داده است اما اگر کمی با دقت و منصفانه تر به جایگاه زن و وظایف و نقشی که در طبیعت به وی محول شده است نگاه کنیم پی خواهیم برد که این روایت فولکلور هندی چندان هم بیراه نمیگوید. در واقع زن بودن آسان نیست ؛ این که یک نفر باشی و در عین حال چندین نقش را در وجودت جای دهی خود هنر شگرفی است. نقش هایی که شاید برای جای گرفتن در قالب هر کدام باید قهرمان بود. زن بودن نیازمند بزرگ بودن است بزرگ بودن به عظمت نام مادر. زن بودن زلال بودنی می طلبد به زلالی رابطه ی دختر ها و پدر ها ؛ کجا می توان غمخواری مهربان تر از خواهر سراغ گرفت؟زن همزاد صبر است ؛ آن قدر که ناشکیبا ترین زن را نیز در جایگاه مادری و همسری تبدیل به موجودی می کند که اگر تمام دنیا را بگردی سنگ صبوری بهتر از او نخواهی یافت. سنگ صبوری که تمام وجودش با عشق و نگرانی در آمیخته . حال با برشمردن خصایص آمیزه ای این چنین شگفت انگیز که خود جلوه ایست از عظمت آفریدگار هستی شاید بهتر باشد این افسانه ی هندی را از نو و به گونه ای دیگر روایت کنیم:"خداوند یک موجود قوی خلق کرد و نامش را مرد گذاشت اما برای این که او را راضی کند موجود قوی تری به نام زن را آفرید..."
منتشر شده در هفته نامه ی نوین (18 دی 1392) نویسنده: سارا ایمانی