قلم های پرآب کاغذهای تشنه

یادداشت های من

این وبلاگ شامل یادداشت های منتشر شده از من در روزنامه ی پیام آشنا خواهد بود تحت عنوان یادداشت های من به علاوه ی گزیده هایی از آثار ارزشمند و قدیمی نویسندگان معاصر که تجدید چاپ نشده این قسمت را با عنوان با اهل قلم به اشتراک خواهم گذاشت. استفاده از مطالب این وبلاگ با ذکر منبع بلا مانع است.
مدیر وبلاگ:سارا ایمانی

۴ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۳ ثبت شده است

یادداشت (معلم ریاضی)

چهارشنبه, ۱۷ ارديبهشت ۱۳۹۳، ۰۱:۱۲ ق.ظ

معلم ریاضی

ماه اردیبهشت پر از روزها و مناسبت هایی است که هر کدام برای ما یادآور حادثه ای، رویدادی یا خاطره ایست. به عادت همیشگی تقویم را که ورق می زنم به دنبال روزهایی می گردم که با جمله ای در توضیح مناسبتی حسابشان را از روز های دیگر جدا کرده اند.روزهایی مثل بزرگداشت نام آوران تاریخ، روز شوراها، روز ملی خلیج فارس ، روز جهانی کار و کارگر و روز معلم، نگاهم روی این آخری متوقف می شود و در بازخوانی خاطره ها از این جا دور می شوم؛ خیلی دور...خودم را در کلاس درس پشت نیمکت میبینم؛ آموزگار دستم را می گیرد تا نوشتن با مداد را یاد بگیرم. بابا آب داد شاید ساده ترین و به یادماندنی ترین جمله ایست که نوشتن آن را آموختیم. ما می نویسیم و معلم کلاس اول هنرمندانه نگاه خیس و پراضطراب کودکی را از بدرقه ی قدم های مادرش به تخته سیاه پیوند می زند.

نیمکت های دبستان را یکی یکی پشت سر می گذارم؛ بازهم جلو تر میروم ؛ حالا دیگر زنگ فارسی زنگ ادبیات است؛ زنگ علوم زنگ زیست شناسی و زنگ حساب، زنگ ریاضی. این آخری را هیچ دوست ندارم.دوباره پشت نیمکت نشسته ام و لحظه شماری می کنم تا زنگ ریاضی به پایان برسد.نه با اعداد میانه ی خوبی دارم نه با معلم سختگیر ریاضی با آن نگاه خالی از احساس که فقط با مهتاب مهربان می شد؛ همان دختر پرجنب و جوشی که به صمیمیتش با اعداد غبطه می خوردیم. صدای زنگ را که می شنوم آزاد می شوم .ای کاش دیگر هیچ وقت زنگ ریاضی نداشتیم؛ اصلن چرا زنگ ریاضی مثل زنگ ادبیات و تاریخ پر از شعر و داستان نیست؟

در گذر زمان کلاس ها را یکی یکی تا به انتها می شمارم. از خیابان نوجوانی عبور می کنم و از آن دور می شوم؛ خیلی دور... دوباره به امروز میرسم  و در حالی که به تقویم کوچکم خیره مانده ام آرزوی بازگشتن به زنگ ریاضی و دیدن دوباره ی معلم سختگیری را می کنم که روزگاری آشتی دادن من با اعداد آرزویش بود...

 

منتشر شده در روزنامه ی پیام آشنا 14 اردیبهشت 93  نویسنده: سارا ایمانی

  • sara imani

یادداشت ( از خودمان شروع کنیم)

پنجشنبه, ۱۱ ارديبهشت ۱۳۹۳، ۱۰:۰۹ ب.ظ

از خودمان شروع کنیم

لابه لای صفحات تقویم های ما پراز روزها و مناسبت هایی است که هریک واقعه ای را بر ایمان معنا می کنند. دوم اردیبهشت مصادف با 22 ماه آوریل میلادی به نام روز جهانی زمین پاک نام گذاری شده؛ نامی که شاید این روز ها  پس از چهل و پنج سال بیش از هر زمان دیگری ضرورت پرداختن به  آن را می دانیم. دوره ای که ما در آن به سر می بریم زندگی در زمین پاک که حالا جز نامی از آن باقی نمانده آرزو و دغدغه ی تمامی حامیان محیط زیست و انسان هایی است که می دانند تنها سیاره ی قابل سکونت ما طی روندی که روز به روز بر شتاب آن افزوده می شود در حال نابودی است.

از بحث تولید گازهای گلخانه ای، افزایش دمای کره ی زمین، نابودی لایه ی ازن و تولید زباله های صنعتی که دغدغه های جهانی حامیان محیط زیست می باشند هم که بگذریم ، در سرزمین خودمان کم نداریم بی مهری هایی که به آفت جان محیط زیست، طبیعت سبز و درختان تبدیل شده ؛ باغ هایی که تخریب می شوند و جایشان ر ا سازه های بیقواره ی سیمانی پر می کنند؛ رودخانه هایی که خشک می شوند و جنگل هایی که زیر بار زباله کمر خم کرده اند.

متاسفانه هوای پاک این روز هاغ کارکردی تبلیغاتی پیدا کرده و  محیط زیست به شعار  لوکس کاندیداهای در جذب و همراهی افکار عمومی تبدیل شده؛ رسیدن به استانداردهای قابل قبول و دست کم دور شدن از وضعیت بحرانی کنونی در نگاهی کلان عزمی می طلبد که نیازمند تعامل همه ی ساکنین زمین است و در ابعاد کوچکتر باید از خودمان شروع کنیم؛ از همان 1648195 کیلومتر مربع زمین که متعلق به ماست و برای پاک نگاه داشتن آن هیچ کوششی نمی کنیم . هرچند در اسارت کلیشه معنای جمله ی درختان ریه های زمینند کمابیش رنگ می بغازد اما یادمان باشد که زمین نفس کم آورده ؛ زمینی که متعلق به همه ی ماست.

 

منتشر شده در روزنامه ی پیام آشنا ( 2 اردیبهشت 93) به مناسبت روز زمین پاک نویسنده : سارا ایمانی

  • sara imani

یادداشت( نامی همیشه ماندگار)

پنجشنبه, ۱۱ ارديبهشت ۱۳۹۳، ۰۹:۱۸ ب.ظ

نامی همیشه ماندگار

نام خلیج فارس از کودکی با گوش همه ی ما آشناست.از همان وقت که شاید هنوز نام چند خیابان آن طرف تر از محلی را که در آن سکونت داشتیم به درستی نمی دانستیمولین باری که چشممان به ترکیب واژه ی زیبای خلیج فارس افتاد، مدت زیادی نمی گذشت از زمانی که یاد گرفته بودیم از سر هم کردن حروف الفبا کلماتی معنا دار بسازیم. تصویری آبی رنگ که در گوشه ی پایین نقشه ی ایران، از همان نقشه هایی که در کتاب های در سی می دیدیم، خودنمایی می کرد. آن وقت ها نه معنای خلیج را می دانستیم نه مثل امروز به فارس بودنش می بالیدیم. 

همین که دانستیم خلیج فارس پهنه ی آبی رنگی است در جنوب غربی ایران بر ایمان کافی بود تا از درس جغرافی نمره ی بیست بگیریم. جلوتر رفتیم؛ هنوز میهمان عالم بچگی بودیم؛ اما نه آن قدر که درخشش زلال آب هایی که در قاب تصاویر می دیدیم از چشم تیزبینمان دور بماند؛ بار ها از معلم جغرافیا پرسیده بودیم: چرا آب این دریا آبی تر از آن یکی دریاست؟ و سر زنگ تناریخ از تنگه ی هرمز خواندیم و قطع دست های بیگانه ای که دراز شده بودند برای چپاول، و بیرون راندن تجاوز گرانی که آمده بودند تا بمانند.

 بزرگتر شدیم؛ زمزمه هایی شنیدیم از همین حوالی که می خواستند خلیجمان دیگر فارس نباشد.همسایگان و همکیشانی که پیش از این هم مرامشان را پیشکشمان کرده بودند، این بار  می خواستند تاریخ، هویت و فرهنگمان را تقدیمشان کنیم؛ درس های زنگ تاریخمان را به یادآوریم و در  بازخوانی روزگاران گذشته جز عظمت سرزمین کهن پارس چیزی پیدا نکردیم.

تاریخ را به جغرافی پیوند زدیم؛ همت کردیم و رد پای بیگانه ر ا از سرزمینمان زدودیم؛ ورق های تقویم هایمان را با نام شکوهمند خلیج فارس زینت بخشیدیم. خواستیم تا خلیجمان فارس بماند و فارس ماند خلیجی که همیشه فارس بوده و فارس خواهد ماند...

منتشر شده در روزنامه ی پیام آشنا( 9اردیبهشت 92) به مناسبت روز ملی خلیج فارس  نویسنده: سارا ایمانی

  • sara imani

داستانک

شنبه, ۶ ارديبهشت ۱۳۹۳، ۰۸:۲۴ ب.ظ

کودکی مادر بزرگ

مادر بزرگ بازی کردن را دوست دارد. هنوز هم پنهانی با اسباب بازی هایش بازی می کند؛

شاید من تنها کسی باشم که به راز او پی برده ام؛ او مدت هاست که هنگام پاک کردن گرد و غبار ظروف چینی داخل گنجه اش با خود حرف می زند و بازی می کند.

مادر بزرگ عادت دارد هر روز با قاب دستمال آبی رنگش سرویس چینی چای خوریش را نوازش کند. من حدس می زنم که او روزی چند بار به دنیای کودکی هایش سر می زند. دنیایی که در آن هرگز فرصت نیافت به ضیافت قوری و فنجان و عروسک ها برود و با آن ها بازی کند. آخر او تنها 9 سال داشت که به خانه ی پدر بزرگ آمد.

اما حالا هرروز سه بار ظروف چینی را از گنجه می آورد و به ترتیب و با سلیقه توی سینی می چیند و با آ نها بازی می کند. گاهی دوباره بزرگ می شود و برای خودش و پدربزرگ چای می ریزد. آن ها با هم چای می نوشند و از خاطرات قدیم می گویند. به نظرم مادربزرگ تا به حال این قدر آسوده و سرخوش نبوده؛ مثلاً دیگر با دیدن پدرم رو ترش نمی کند؛ از بار سختی هایی که در طول زندگی آو را خسته کرده گله مند نیست و حتا فراموش می کند که پدر بزرگ سالهاست از میان ما رفته. مادر و خاله به هم نگاه می کنند و با تأسف سر تکان می دهند؛ اما من فکر می کنم آلزایمر  آنقدر ها هم بد نیست...

منتشر شده در روزنامه ی پیام آشنا (19 اسفند 1392) نویسنده: سارا ایمانی

  • sara imani