یادداشت (معلم ریاضی)
معلم ریاضی
ماه اردیبهشت پر از روزها و مناسبت هایی است که هر کدام برای ما یادآور حادثه ای، رویدادی یا خاطره ایست. به عادت همیشگی تقویم را که ورق می زنم به دنبال روزهایی می گردم که با جمله ای در توضیح مناسبتی حسابشان را از روز های دیگر جدا کرده اند.روزهایی مثل بزرگداشت نام آوران تاریخ، روز شوراها، روز ملی خلیج فارس ، روز جهانی کار و کارگر و روز معلم، نگاهم روی این آخری متوقف می شود و در بازخوانی خاطره ها از این جا دور می شوم؛ خیلی دور...خودم را در کلاس درس پشت نیمکت میبینم؛ آموزگار دستم را می گیرد تا نوشتن با مداد را یاد بگیرم. بابا آب داد شاید ساده ترین و به یادماندنی ترین جمله ایست که نوشتن آن را آموختیم. ما می نویسیم و معلم کلاس اول هنرمندانه نگاه خیس و پراضطراب کودکی را از بدرقه ی قدم های مادرش به تخته سیاه پیوند می زند.
نیمکت های دبستان را یکی یکی پشت سر می گذارم؛ بازهم جلو تر میروم ؛ حالا دیگر زنگ فارسی زنگ ادبیات است؛ زنگ علوم زنگ زیست شناسی و زنگ حساب، زنگ ریاضی. این آخری را هیچ دوست ندارم.دوباره پشت نیمکت نشسته ام و لحظه شماری می کنم تا زنگ ریاضی به پایان برسد.نه با اعداد میانه ی خوبی دارم نه با معلم سختگیر ریاضی با آن نگاه خالی از احساس که فقط با مهتاب مهربان می شد؛ همان دختر پرجنب و جوشی که به صمیمیتش با اعداد غبطه می خوردیم. صدای زنگ را که می شنوم آزاد می شوم .ای کاش دیگر هیچ وقت زنگ ریاضی نداشتیم؛ اصلن چرا زنگ ریاضی مثل زنگ ادبیات و تاریخ پر از شعر و داستان نیست؟
در گذر زمان کلاس ها را یکی یکی تا به انتها می شمارم. از خیابان نوجوانی عبور می کنم و از آن دور می شوم؛ خیلی دور... دوباره به امروز میرسم و در حالی که به تقویم کوچکم خیره مانده ام آرزوی بازگشتن به زنگ ریاضی و دیدن دوباره ی معلم سختگیری را می کنم که روزگاری آشتی دادن من با اعداد آرزویش بود...
منتشر شده در روزنامه ی پیام آشنا 14 اردیبهشت 93 نویسنده: سارا ایمانی
- ۰ نظر
- ۱۷ ارديبهشت ۹۳ ، ۰۱:۱۲